تبليغاتX
ناگفته های 12 دختر هم کلاسی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ناگفته های 12 دختر هم کلاسی

!!!... ورود ممنوع

 

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشکای شب ماست

ماه من غصه نخور زندگی خوب و زشت داره

خدا رو چه ديدی شايد فردا از امروز بهتره

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه

می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ازهار...

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت0:19توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

خدایا چنان عاشقم کن مرا
که از زجر این بند گردم رها
و از اشتیاق وصال و لقا
من از خویشتن هم بگردم جدا
چنان صیقلی ده دلم را خدا
که چشم دل از آن بگیرد جلا
به هر دم برآید ز جانم ندا
خدایا خدایا خدایا خدا
دمی بر نیاسایم از دوریت
نباشم از این درد یک دم جدا
گر ابلیس قسم خورده گمره کند
چنان عزتم ده که نآید روا
به وقت خوشیهای کاذب مرا
مصونم بدار از بد و از خطا
من از این خوشی نیست هیچم رضا
که فردوس باشد مرا جایگاه
کسی کاو شود عاشقت ای خدا
به ساز نی ام او شود هم نوا
کجا یابد او چون تویی ای خدا؟
که در عشق او ناید هیچ انقضا؟
چنین چند گفتم از عشق خدا
وگر صخره باشد بیاید صدا
دریغا که آدم خورد این نمک
ولی بشکند توبه ها ای بسا
                                                              نیلوفر خانم جون!

شعر ازاحسان ضامنی

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت10:49توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 
بار الها ....
 
آمده ام تا در سايه مهد تو خستگي را از خود برهانم وکوله بار سنگين گناهانم را بر زمين
 
بگذارم.
 
از پشت کوههاي آرزوهاي طولاني از آنسوي درياهاي غرور وخود خواهي آمده ام تا سر در
 
آستانه
 
پر عظمت تو بگذارم وهاي هاي بگريم...آمده ام تا دستهاي مرا بگيري و با مرواريدهاي با
 
جامهاي
 
خالي نياز با کفشهاي اميد آمده ام تا مرا ببخشايي و گل آرامش را در دل بپرورانم و اطمينان
 
درو کنم
 
ونماز عشق بخوانم.......بيا تا لبريز شوم......
 
 
 
 
 
الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت0:40توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلااااااااااااااااام...

من اومدم برای اولین بار وبرای همیشه.....

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت16:47توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

می اندیشم...

می ندیشم به روزگاری که عهد کردیم تا ابدیت دستهایمان در دستان یکدیگر حلقه بماند...

واما امروز...

کاش هنوز کودک بودیم.

کاش کودک می ماندیم... .

کاش باز هم معنای دلتنگی و اشک های حلقه شده در چشمان یکدیگر را می فهمیدیم.

دستانم رو به آسمان است و به انتظار تجدید پیمانی دیگر با ... یارانی قدیمی از جنس بلور.

 

مدتها بود که کسی از ما گرد و غباری از روزی صورت ۱۲ رفیق پاک نکرده بود. به فکرش هستیم اما ... شاید یه حس مشترک بهمون اجازه نده که تازه اش کنیم... حس اینکه دیگه بچه بازی بسه.ما من امروز دلم میخواد به خودم تنها به خودم قول بدم که هر چند وقت یکبار دوباره برای تازه کردنش بیام.

۱۲ رفیق هر کدومتون اگر هنوز با دلتون شریکین پس بیاین بازم باهم شریک باشیم تو زنده کردن ۱۲رفیق همکلاسی...حتی اگر مدرسمون شده دانشگاه و کلاسامون از هم جدا شده.

کیه که بتونه دلها رو جدا کنه...؟

ازهار 

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت16:46توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

        آیینه ای مقابل آیینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم.

فاطمه

+نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت10:56توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

       افسوس...

 آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

یه زمانی مائده این جمله رو خیلی می گفت.

حالا من با همه وجودم حسش می کنم. حیف که با لجبازی هام همه زندگیمو خراب کردم.

و الان تنها کاری که از دستم بر میاد آه کشیدن و حسرت گذشته رو خوردنه

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت21:32توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ،

 گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،

 همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم

 اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن

 و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت21:29توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا |

 

 

دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم


دل من تنهاییات پرازسواله میدونم


دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم


دل من آرزوهات نقش برابه میدونم


دل من تحملت مثله یه كوهه میدونم


دل من عاشقیات مثل جنونه میدونم


دل من صبوری و كسی سراغت نمیاد


دل من خسته ای و صدا ازت در نمیاد


دل من امید تو فقط باید خدا باشه


دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه

ازهار

+نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت23:7توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟

چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟

پيله ات را بگشا ...

                           تو به اندازه يک پروانه زيبايي .

 

  ازهار...


+نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت17:39توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

                                     که امشب با ناله ای بغض آلود
                                                                                بر دیار این دل خسته
                                                    اشک می ریزد

 

الهه

+نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت9:59توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

همه لرزش دست و دلم ازآنبود که عشق را پناهی گردد

پروازی نه... گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق چهره آبی ات پیدا نیست

وخنکای مرهمی برشعله ی زخمی نه شور شعله بر سرمای درون

آی عشق آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست

احمد شاملو

                                                                                           فاطمه

+نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت10:46توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

تو مرا می فهمی...

من تو را می خواهم...

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.

تو مرا می خوانی...

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم می دانی...

تا ابد در دل من می مانی.

ازهار...

+نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت15:27توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

                         

                                                                فاطمه 

+نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت15:21توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

به سراغ یادگاری هایت امده ای؟

چه سرخوش و مستی

چه قدر کودکانه در دریای اوهامت گام بر می داری

فکر کردی آسان است. . .؟

چنان سرخوشانه از من می طلبیشان که

هر که نداند فکر میکند سراغ آبنباتی با طعمی شیرین را میگیری

کمی آرام باش تا برایت بگویم

آرام باش. . .

هم همه ی واژه ها گیجم کرده اند

حالا که باید به کمکم بیایند و آرام بر خطوط حافظه ام نقش ببندند . . . هم همه میکنند

مشکل از آنها نیست

مدت هاست انتظار میکشیدند تا این گونه سر خوش و مست نظاره ات کنند

صبر کن . . .

صبر کن.

 چون من هم مدت هاست دارم بار سنگین صبوری را بر دوش میکشم.

آرام باش . . .

چون من هم تازه به آرامش رسیدم

بگذار کمی نظاره ات کنم . . .

 ازهار...

+نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت1:14توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

 رفتن دلیل نبودن نیست
 در آسمان تو پرواز می کنم
 عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
 من بی زار از خود و کرده خویش
 دل نامهربانم را بر دوش می کشم
 تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم
 در اوج نیزار های پشیمانی
 و ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند
 سلام می گویم
 تو باور نکن اما من عاشقم

  فاطمه

+نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت15:58توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

خیلی وقته ننوشته بودم.

ولی دوست داشتم حسمو اینجا بنویسم.با اینکه اینجوری نوشتن در ملا عام واسم خیلی سخته

با اینکه دائم پیشتون نیستم ولی خودمو خیلی نزدیک حس میکنم.امروز خیلی خوب بود.اینکه کنار هم پشت همون میزو نیمکتا بشینیم.

چند وقت بود واقعا داغون بودم ولی امروز اون ۲ساعتی که با شما ها بودم همه مشکلاتم از یادم رفته بود.یه لحظه آرزو کردم کاش میشد بر گردیم به سال گذشته.خیلی سال خوبی بود

اون موقع بر عکس الان احساس تنهایی نمی کردم.

دوستای خوبم خیلی دوستون دارم

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت18:32توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شدست

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن

در کنار تو

من زاوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های نا شنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روی مخمل لطیف گونه ها ت

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگ های تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگیست

من تو را

به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من ؛ خطاب می کنم

بهترین بهترین من!

 

فاطمه

+نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت17:35توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

اتاق جدیدم را دوست ندارم....

 این روزها که دلتنگم ، بودن در این اتاق مرا دلتنگ تر می کند.

قبلا در آن اتاق قدیمی ، صمیمی و مهربانم که شبهای زیادی را با درد و دل کردن برایش مرا در

آغوش گرمش جای می داد آرامش می گرفتم. چهار دوست مهربان که هر کدام با حرفهایشان

برایم مونسی بودند... مونس شبهای تنهایی من.

دلم برای یکی از دوستانم که از جنس شیشه بود از دلتنگی میلرزد.

او شبهایی که بیتابی مرا

بی خواب می کرد به من تصویری نشان میداد که مانند قصه ای مرا به خواب می برد.

او به من ماه را نشان می داد. تصویری از یک رویای زیبا.

با دیدنش احساس سبکی می کردم. از خود رها می شدم.

ماهی که هر بار می خواستم می چیدمش. . .

و او باز سر جایش بود و به من می خندید. چقدر ساده بود و ساده مرا همبازی خود می کرد.

اما دیگر این شبها مونسی نیست. دیگر در قلب پنجره ام ماهی نسیت. تنها سیاهی شب مانده.

حس دلتنگی این شبها دیگر فقط مال من است و . . . من.

و دیوار های سردی که زندانبان های من شده اند.

کدام سوی آسمان است ماه من. . .؟؟؟

 ازهار...

+نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت1:30توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

 

به لب های تو می سازم کلامی
سرود آشنایی یا سلامی
ندارم جز غم عشق تو در سر
ولی افسوس که از من جدایی
*
نمی دانی چه شوری در سرم بود
نمی دانی چه شوقی در پرم بود
نمی دانی چه بودم آن زمان ها
کجا روز جدایی باورم بود
*
جدا گشتیم ولی در ریشه با هم
جدا گشتیم ولی همیشه با هم
اگر چه روی هم را ما ندیدیم
ولی در انتظارو حسرت و غم
*
جدایی نقطه پایان ما نیست
کسی یاریگر ما جز خدا نیست
جدایی هم سرود دیگر ماست
کسی آگه ز راز ما دوتا نیست
*
کبوتر های عاشق بوده ایم ما
از این دنیای خاکی رو به بالا
پر پرواز خود را باز کردیم
پریدیم هر دو تامان تا کجا ها
*
جدایی اولش بی خانمانی ست
جدایی آخرش یک یادگاری ست
صفوف خاطرات تلخ و شیرین
که آن هم صحنه ای از زندگانی ست
*
جدایی حاصل تقدیر دنیاست
نویدش چشم امیدی به فرداست
اگر یک قفل بسته باشدش نام
کلیدش در میان آسمان هاست
*
جدایی آتشی از جنس آب است
تو می گویی که نه! سربی مذابست
به دیواری که محکم باشدش خشت
جدایی ضربه از پی خراب است
*
جدایی قطره های اشک و آه است
جدایی یک مسافر پا به راه است
صدای یک وداع خانمانسوز
و تصویر دلی بر روی ماه است
*
جدایی ساکت و خلوت نشین است
فضای خالی یک همنشین است
دلم آهسته در گوشم چنین گفت:
جدایی هم قشنگ و دلنشین است
*
اگر پایان غم هایش تو باشی
جدایی بهترین حرف زمین است

فرزانه

+نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت16:15توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

                      با گریه مینویسم :

                        از خواب

                               با گریه پا شدم.

                                      دستم هنوز

                                             در گردن بلند تو

                                                           آویخته است      

                                                                 عطر گیسوان سیاه تو

                                                                                با لبم آمیخته است...

                                                                                                                                  

                                                  دیدار شد میسر. . .

                                                   با گریه پاشدم.

 

                            ازهار...

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت12:49توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

می گن خداکسانی که دوسشون داره رو بیشتر امتحان می کنه

می گن خدا مشکلات بیشتری رو جلوی آدمهای که قوی هستن می ذاره

می گن خدا به قلب آدمهایی که پاک هستن وبه فرمانش عمل می کنند وگناه کم می کنند بیشتر رنج و درد میده

اما نمی دونم چرا اینقدر منو امتحان می کنه

چرا اینقدر به دل من رنج و عذاب میده

آخه آخه من که پاک آخه من که بنده خوبی نبودم

آخه من که اینهمه گناه کردم چرا پس اینهمه منو امتحان می کنی

آخه چرا با من

اینهمه آدم خوب تو این دنیا وجود داره چرا سراغ اونا نمی ری

اینهمه آدمه بد وجود داره چرا حال اونا رو نمی پرسه

آخه من کسی نیستم

قوی نیستم تحمل این همه درد و عذاب و فشاره روحی رو ندارم

به کی بگم دارم خورد می شم به کی بگم تحملم تموم شده

آخه چرا من ای خدااااااااااااااااا

من که کسی نیستم

آره آره باشه باشه قبول اصلا من همه ای اینا هستم من قوی هستم و ..

ولی پس کی پاداش می دی کی آرامش بهم می دی کی اینهمه امتحان و درد و رنج تموم میشه کی رها و

آزادم میکنی کی عاشق واقعیم میکنی ؟؟؟؟ کی بگو بگو کی کی...

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت13:25توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

فرزانه

+نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت12:21توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

ای دادرس بیا که جهان سخت در هم است

از شش جهت فشار غم و درد و ماتم است

آه ای طلوع فجر ...

جان ها به لب رسید

از وحشت سیاهی شب های انتظار

آیا شود که دیده ی بیمار بی شکیب

بیند که صبح سر زد و خورشید بردمید...

فاطمه

+نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت14:25توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

هر روز صبح به بهانه ی سلامی از خواب بلند می شوم.

هر روز برنامه ام را مرور میکنم تا نکند غافل بمانم از امور زندگیم...

بی دلیل دلم شور میزند یا حس ششم خدادایست که مرا از وقوع حادثه ای با خبر میکند؟

خدا را با خود همرا میکنم... دستانش را محکم می فشارم تا مبادا رها شوند و من میان هزاران راه سرگردان شوم

از پشت مرا هل میدهد. در گوشم می خواند ( من با توام برو ... شهامت داشته باش)

و من باور می کنم که تو... هستی ومن آرام با هر قدمی که بر میدارم زیر لب زمزمه میکنم:

عشق بر دلها شهامت میدهد

عشق بر دلها رشادت میدهد

و برای همیشه این به من دلگرمی میدهد که باور داشته باشم

دوست داشتن گناه نیست.

ازهار...

+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت16:20توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |