سلام به همکلاسیهای قدیمی و مهربون:
این متنو به یاد تموم آخر سالهایی که با هم بودبم،
شبهای مدرسه ای که پر از خنده بود و با اشک تموم میشد،
دفتر خاطراتی که بین دستهامون میگشت و هرکدوم چند خط برای هم مینوشتیم تا با هم بودن یادمون نره،
دل های گرفتمون تو روزای آخر سال،
و زیارتی که آخرای سال میرفتیم.... مینویسم.
به یاد پیش دانشگاهی که عید تو مدرسه موندیم و آرزو میکردیم کاش سالهای بعد بود و میتونستیم لذت عیدو حس کنیم...
شاید این روزا بتونیم عیدو کنار خانواده بودن و بهتر حس کنیم ولی میدونم که هممون دلتنگ اون حالو هوا میشیم...

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

عید همتون مبارک...
فرزانه
+ نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 11:18  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
پرسید کدام راه نزدیک تر است؟؟؟
گفتم به کجا؟؟
گفت به منزلگه دوست...
گفتم که مگر فاصله ایی میبینی
بین دل و آنکس که دلت منزل اوست...
ازهار
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 آذر1389ساعت 21:5  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
ميدوني چيه؟؟..!! وقتي بخواي توهم بزني ..ميزني.......
وقتي دلت هواي بارون ميكنه به درك كه بارون نمياد توهمشو بزن.....
وقتي دلت هواي دريا ميكنه به درك كه دريا نيست...توهمشو بزن...
كم كم موهات خيس ميشه و اون عطر هميشگي پخش ميشه تو فضا...قطره هاي بارون ميريزه روي گونه هات....
آهسته ميري تا آغوش دريا و قاطي ميشه با اشكات...
تا زانو تو دريايي و قطره هاي بارون تنتو لمس ميكنن....ميچرخي...ميرقصي...
فقط يه فكر لعنتي كافيه تا دورت كنه از اين همه زيبايي .
ميشيني تو وان...پاهاتو بغل ميكني....آب از دوش با شدت هر چي بيشتر ميريزه رو سرت...
و اين بار اين صداي هق هق تو هست كه تمام فضا رو پر كرده....................................
الهه
+ نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389ساعت 23:29  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
دوستی نیز گلی است...
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد!
هیچ دوستی به اندازه دوستای دبیرستانم و هیچ خاطره ای به اندازه خاطره اون روزا دلم اروم نمیکنه...
دوستیا دل تنگتونم شدید.....
ابجی کوچیکتون نیلو خانم جوون
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 21:15  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
دلم خیلی گرفته ....کلی نشستم از اعماق وجودم تایپ کردم .همه اش پرید .
یه چیزایی که یادمه رو دوباره می نویسم .فقط گفته باشم این یه درد دل بی سر و ته بین منو دوستامه .کسی مجبور نیست بخونه.
.
.
.
بچه ها صبحونه خوردنامون تو حیاط خلوت سوم انسانی رو یادتونه؟
اب بازی کردنامون؟ یادتونه اون روزا رو که زنگ آخر با مانتو خیس میشستیم سر کلاس؟
روزایی که با هم دعوا می کردیم؟
بهم تیکه می پروندیم؟
امتحانایی که می پیچوندیم؟
مشهد هایی که هر دفعه اش برامون اتفاق هایی می افتاد که حال و هوامون کلی عوض میشد؟
عاشق شدنامون یادتونه؟....عشقای بچه گانه....
شکست خوردنامون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه اش شد حسرت ...خیلی حسرت های دیگه ام دارم ولی.....
واسه همه دوستام روزای خوبی رو آرزو می کنم .دلم واسه تک تکتون تنگ شده ..... واسه لحظه لحظه اون روزا
الهه ی دل تنگ و غصه دار
+ نوشته شده در جمعه 26 شهریور1389ساعت 3:55  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق ان شب مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق...دل خونم مکن
من که که مجنونم ...تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
پ.ن=قشنگ ترین احساس وقتیه که بدونی یکی هرگز تورو فراموش نمیکنه!
پ.ن=۱۱ رفیق گلم بدونید که هیچ وقت فراموشتون نمیکنم...ودلم خیلی خیلی براتون تنگولیده
فرناز جون شما
+ نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 1:4  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
پیش هم بودن اگر دیروزها لطفی نداشت
ارزش دیروز را امروز باور میکنم....
ما را به رسم رفاقت های دیروز دعا کنید.
ازهار
+ نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت 0:21  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
نمیدونم هنوزم میایید و به اینجا سر میزنید یا نه...
اما...
منم بهتون تولدتونو تبریک میگم...
امیدوارم هر روز بیشتر از دیروز خبر خوشبختیتونو بشنوم...
همتونو از صمیم قلب دوست دارم...

+ نوشته شده در جمعه 1 مرداد1389ساعت 23:2  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
دوستان سلام...
اومدم اینجا تا تولد خردادی های کلاسو تبریک بگم! مائده، فاطمه و الهه ی عزیز
تولدتون مبارک،
به یاد اون روزایی که از نزدیک تولدمونو با شیرینی از بوفه و گرفتن وقت کلاسا جشن میگرفتیم!
و هدیه هایی که به هم میدادیم و نمیدونستیم یه روز یادآور خاطراتمون میشن...
تولدتون مبارک!

فرزانه
+ نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 10:31  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!
الهه

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت 14:50  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
از خدا صدا نمیرسد
ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
شب به خیر
شاعر:فریدون مشیری
نیلوفر خانم جون
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 14:46  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
میگویم : چه تلخ است رنجها را تنها بردن!
میگوید:بهار را باور کن
رویشی دوباره است ،باور نکن تنهاییت را
آری بهار را باور کنیم .

همکلاسی ها سلاااام
دلم برای تک تکتون تنگ شده... یادتونه پارسال همین روزا داشتیم برای اردوی عید ساک می بستیم؟
با همه ی سختی های پارسال دوست دارم بازم یه بار پشت همون نیمکتا بشینیم... نامه نگاری کنیم... پشت سر مدرسه و معلما حرف بزنیم! امتحانارو کنسل کنیم... و کنار هم باشیم!
سال نوی همتون پیشاپیش مبارک
فرزانه
+ نوشته شده در شنبه 22 اسفند1388ساعت 11:5  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت
لیک شعری نسرود
نه که معشوق نداشت
نه که سرگشته نبود
سالها بود که دگر
کوچه ی مهتاب ...
خیابان شده بود
چه بی رحم است زمان...
روزی دلتنگی برایمان معنا نداشت وامروز خوراک ثانیه هایمان شده است.
همکلاسی ها منم مثل الهه دلم براتون تنگ شده.
ازهار
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 1:43  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول
ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست...
الهه
+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 19:2  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
سلاااااااااام به همگی .
از همین جا واسه هر ۱۱ همکلاسی قدیمم
می فرستم.
دلم واسه همه تون تنگیده.
چند سری سوال کرده بودین که ما الان چند سالمونه .
اون زمان که شروع به وبلاگ نویسی کردیم سوم دبیرستان بودیم.
الانم همگی ۱۸ . ۱۹ سالمونه و در حال حاضر هم همه مون دانشجوییم.
تو رشته ها و دانشگاه های مختلف.
البته بیشتر بچه ها دانشگاه علامه ان.چند تایی هم مثل من ازاد میریم.
دیگه سوالی نبود؟؟
الهه
+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 18:29  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛مال اشکای شب ماست
ماه من غصه نخور زندگی خوب و زشت داره
خدا رو چه ديدی شايد فردا از امروز بهتره
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه
ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن
ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن
ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين
دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ازهار...
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 0:19  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
خدایا چنان عاشقم کن مرا
که از زجر این بند گردم رها
و از اشتیاق وصال و لقا
من از خویشتن هم بگردم جدا
چنان صیقلی ده دلم را خدا
که چشم دل از آن بگیرد جلا
به هر دم برآید ز جانم ندا
خدایا خدایا خدایا خدا
دمی بر نیاسایم از دوریت
نباشم از این درد یک دم جدا
گر ابلیس قسم خورده گمره کند
چنان عزتم ده که نآید روا
به وقت خوشیهای کاذب مرا
مصونم بدار از بد و از خطا
من از این خوشی نیست هیچم رضا
که فردوس باشد مرا جایگاه
کسی کاو شود عاشقت ای خدا
به ساز نی ام او شود هم نوا
کجا یابد او چون تویی ای خدا؟
که در عشق او ناید هیچ انقضا؟
چنین چند گفتم از عشق خدا
وگر صخره باشد بیاید صدا
دریغا که آدم خورد این نمک
ولی بشکند توبه ها ای بسا
نیلوفر خانم جون!
شعر ازاحسان ضامنی
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 10:49  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
بار الها ....
آمده ام تا در سايه مهد تو خستگي را از خود برهانم وکوله بار سنگين گناهانم را بر زمين
بگذارم.
از پشت کوههاي آرزوهاي طولاني از آنسوي درياهاي غرور وخود خواهي آمده ام تا سر در
آستانه
پر عظمت تو بگذارم وهاي هاي بگريم...آمده ام تا دستهاي مرا بگيري و با مرواريدهاي با
جامهاي
خالي نياز با کفشهاي اميد آمده ام تا مرا ببخشايي و گل آرامش را در دل بپرورانم و اطمينان
درو کنم
ونماز عشق بخوانم.......بيا تا لبريز شوم......
الهه
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 0:40  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
سلااااااااااااااااام...
من اومدم برای اولین بار وبرای همیشه.....
+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 16:47  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
می اندیشم...
می ندیشم به روزگاری که عهد کردیم تا ابدیت دستهایمان در دستان یکدیگر حلقه بماند...
واما امروز...
کاش هنوز کودک بودیم.
کاش کودک می ماندیم... .
کاش باز هم معنای دلتنگی و اشک های حلقه شده در چشمان یکدیگر را می فهمیدیم.
دستانم رو به آسمان است و به انتظار تجدید پیمانی دیگر با ... یارانی قدیمی از جنس بلور.
مدتها بود که کسی از ما گرد و غباری از روزی صورت ۱۲ رفیق پاک نکرده بود. به فکرش هستیم اما ... شاید یه حس مشترک بهمون اجازه نده که تازه اش کنیم... حس اینکه دیگه بچه بازی بسه.اما من امروز دلم میخواد به خودم تنها به خودم قول بدم که هر چند وقت یکبار دوباره برای تازه کردنش بیام.
۱۲ رفیق هر کدومتون اگر هنوز با دلتون شریکین پس بیاین بازم باهم شریک باشیم تو زنده کردن ۱۲رفیق همکلاسی...حتی اگر مدرسمون شده دانشگاه و کلاسامون از هم جدا شده.
کیه که بتونه دلها رو جدا کنه...؟
ازهار
+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 16:46  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
آیینه ای مقابل آیینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم.
فاطمه
+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 10:56  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
افسوس...
آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم
و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم
یه زمانی مائده این جمله رو خیلی می گفت.
حالا من با همه وجودم حسش می کنم. حیف که با لجبازی هام همه زندگیمو خراب کردم.
و الان تنها کاری که از دستم بر میاد آه کشیدن و حسرت گذشته رو خوردنه
الهه
+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 21:32  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ،
گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم
اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن
و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد
الهه
+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 21:29  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم
دل من تنهاییات پرازسواله میدونم
دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم
دل من آرزوهات نقش برابه میدونم
دل من تحملت مثله یه كوهه میدونم
دل من عاشقیات مثل جنونه میدونم
دل من صبوری و كسی سراغت نمیاد
دل من خسته ای و صدا ازت در نمیاد
دل من امید تو فقط باید خدا باشه
دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه
ازهار
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 23:7  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|
چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟
چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟
پيله ات را بگشا ...
تو به اندازه يک پروانه زيبايي .
ازهار...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 17:39  توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا
|